X
تبلیغات
من و عشقم

من و عشقم
عشق
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزَم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با این که بی تاب منی
، بازم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم
، تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من ، می تونه آرومت کنه؟
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه!
دل گیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور
*وقتی به من فکر می کنی ، حس می کنم از راه دور*

آخر یه شب این گریه ها ، سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پَره
باید تو رو پیدا کنم ، هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پَرپَر کُنی
محکم بگیرم دستتو ، احساسمو باور کنی

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزَم دیر نیست

...


میخواستم حرفای دیگه ای بنویسم اما این شعر همه حرفامو گفته

با بُغض نوشتم پس توعم با بُغض بخون!


برچسب‌ها: عشق, غمگین
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 | 16:53 | امیر |

این پُست با همه پُستا فرق داره چون خانومیم از زیارت خانه خدا و سفر مکه برگشته

خانومیم! الان حاج خانوم شده, البته قبلا هم برا من حاج خانوم بوده

(تو بعضی پستهای قدیمی بش میگفتم حاج خانوم)

چقد زود میگذره واقعا! شبی که داشت میرفت بم اِس داد که داره میره نمیدونم چرا حرفی به ذهنم نمیومد فقط تونستم بش بگم مواظب خودت باش و این حرفا, یه جورایی ناراحت بودم چون دوس داشتم بازم مثه قبلنا بودیم و اینو بم میگفت

همش به این فکر میکردم که چقد حیف شد که از هم جدا شدیم و الان جاش خالیه پیشم....

پیش دوستام بودم و حرف میزدیم و اونا میخندیدن اما من فقط یه لبخند سردی میزدم.همین!

بیشتر ازینکه بتونم فکر کنم که چی بهتره بش بگم و این حرفا همش تو فکر میرفتم و یادش میوفتادم...

حاج خانومیم با مامانش رفتن و چند روزی هم که نبود دوریشو حس میکردم اما چیکار کنم که جز تحمل کردن راهی نیست

راستش دوس داشتم برگشتنشو ببینم اما نشد و بازم ناراحت شدم.......

(منو ببخش میدونم که نمیتونم مثه تو با آب و تاب و پر از عشق و محبت بنویسم)

*فرشته ی کوچولوی امیر بدون که خیلی دوسِت دارم*

امشب شبِ آرزوهاس واسط بهترین آرزوهارو دارم و امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی

حاج خانومیم زهرا جونم زیارتت قبول عزیزم


جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 | 2:13 | امیر |

آدمک سلام...

کجای قصه ای؟آهنم الان...

دو راهه زندگیم...

از وقتی رفتی من دارم لا فیلترا میخوابم...

الحق که سختی مَشتی من یه خورده بی ارادم,یه بی اراده,اما سِزامو دادم...

منمُ یه نخ سیگار با عادتای قدیم ندیم...

چِشَم به دردیوار تو عالمای عجیب قریب...

دلم گرفته باز از آدمای سگ نظیر...

قلم میرقصه باز روکاغذای خطخطی.......

خُب....

حاجی زندگی هَمینه,گذشته ها گذشتو رفت,بالائی کریمه...

امروز زبر باشه فرداها خمیره!ببین کور میشه دوتا چشمی که نبینه!

شیشه باز شکست رودست,چیکه چیکه خون رو فرش,ریمل سیاهو اشک...

من بیدِل بی فکرو لَش...

نه من بدم نه تو,,, نه جو زدم نه خُل,,, نه خالیم نه پُر,,, رو مغز من ندو...

اینجا شهر وحشیاست,باختا مالِ مَشتیاست............



خیلی حرفا دارم که بنویسم
مثه خاطراتمون یا خیلی چیزای دیگه......

اما حسش نیس



چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 | 2:39 | امیر |

چی بنویسم اینجا؟

کاشکی بیشتر مواظب عشقمون! بودیم...

کاشکی کارایی که نباید میکردیم و نمیکردیم...

کاشکی بیشتر حواسمون به هم بود...

کاشکی وبلاگمونو بیشتر آپ میکردیم...

کاشکی خاطراتمونو بیشتر اینجا مینوشتیم...

کاشکی از پیش هم بودنامون عکس میگرفتیم...

کاشکی بیشتر به زهرا توجه میکردم...

یادش بخیر حرفاش یادمه.... دوس داش باش بیشتر بیرون برم..... یه وقتا باش بد حرف میزدم بعدش ناراحت میشدم ......

تو وبلاگمون فقط یه موضوع داشتیم اونم "عشق" بود ولی حیف که عشقمون یکی نبود.....

کاشکی دنیا برمیگشت عقب....................................


جمعه شانزدهم فروردین 1392 | 0:0 | امیر |

کدوم کوچه ها به تو راه دارن؟

دیگه نمی فهمم ، مغزِ  داغونه / تازه فهمیدم که هفته رفته ۴ روزش

کی میگه سختِ خیلی هم خوب آره آسونه / زندگی ، وقتی یادت بره قانونش

تو بودی صدای عربده نمی اومد از این اتاق / مامانم صدا خندمو میشنید نه جیغ و داد

منم تو فکرم نبود همش لعنتی کجایی / کجایی ؟ خستم از این اوضام...



برچسب‌ها: عشق
چهارشنبه هفتم فروردین 1392 | 15:59 | امیر |

از راه دور میبوسمت

ای شاخه گل عروسکم

ای آخرین لحظه ی من

بی تو میگیره نفسم

با اینکه دورم از تو

با اینکه هستی بی خبر

میخوام به آخر برسه

قصه تلخ این سفر

از من نگو*از من نپرس* که بی تو میمیرم و باز*از من که بارون چشام*از دوریه تو میباره

از من که یادو خاطرت هرگز فراموشم نشد*از سختیه دوریه تو هرگز دلم آروم نشد



برچسب‌ها: عشق
شنبه سوم فروردین 1392 | 15:42 | امیر |

بعد از 1 سال و اندی دیگه آیینه صاف و پاک "من و عشقم" ترک خورده و احتمالا آخرین لحظاتیه که این آیینه ترک خورده دوام میاره و این ترک به زودی همه چیز رو خورد میکنه

همه چیز!

فقط خاطرات میمونه و شیرینی و تلخیشون...

خانوم رفته با یکی دیگه دوست شده و کلی هم خوشحاله در صورتی که چیزی از من پیششه که قرارمون بوده که تا وقتی اون دستشه حتی فکر هیچ پسر دیگه ای به ذهنش نیاد

حال ندارم دنبال مقصر بگردم شاید خودمم مقصر بودم شاید بهتر بود زودتر از اینا جدا شیم شاید بهتر بود این وبلاگو زودتر از اینا پاک کنم و خیلی شایدهای دیگه......

یادش بخیر خیلی خاطرات باهم داریم و خیلی جاها با هم بودیم

خداییش دختر خوبی بود یا شایدم به نظر میرسید...... با احساس بود........مهربون بود.......دوست داشتنی بود..........پاک بود!

شاید من پسر خوبی نبودم.........یه وقتا جوابشو ندادم......کم اهمیتش کردم و این حرفا......

الان فقط با هم دعوا و جر و بحث میکنیم و نشونه ای از اینکه باز بتونیم با هم بمونیم نیس!

فقط تنها چیزی که میدونم اینه که هر دو مقصر بودیم................

شاید چون مدت طولانی با هم بودیم بهم زدن سخته اما من همیشه به یادش بودم دوس داشتم کمکش کنم و اینم بش ثابت شده, همیشه وقتی یکم اصرار میکرد برا اینکه ناراحت نشه خواستشو قبول میکردم و کاری که میخواست انجام میدادم.....................

خلاصه تو یه کلام دوسش داشتم........!

خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی چیزا هست که بخوام بگم................ هم خوب هم بد(شاید بیشتر بد)

هی بش میگفتم برو وبلاگو آپ کن

راستش من کار داشتم نمیتونستم زیاد بیام آپ کنم بخدا کارای خودم و انجام میدادم دیگه از خستگی نا نداشتم............

فقط اینو بگم که کلی خاطرمون و تو این وبلاگ ننوشتیم!!!!!!!!!!!!!!!

یادش بخیر روزی که درستش کردم.........

احتمالا این پست آخرین پست این وبلاگه و تا چند روز دیگه پاک میشه وبلاگمون!

دوستای خوبی داریم همتون و دوس دارم و امیدوارم خوش باشین......................

فکنم همین حرفام کافیه...........!

بای.


شنبه بیست و ششم اسفند 1391 | 14:57 | امیر |

سلام به همه بعد از مدتها میخوام وبلاگمونو آپ کنم , راستش تو این مدت که هیچ مطلبی نذاشتیم به این معنی نبوده که وبلاگمونو دوستامونو فراموش کردیم..............

ما خیلی به وبلاگ سر میزدیم اما هم فرصتش نمیشد هم به بعضی دلایل نشد که پست بذاریم. تو این مدت خیلی اتفاقها برا ما افتاد و خیلی جاها و تو خیلی کارا با هم بودیم , یه وقتا قهر کردیم بعدش آشتی کردیم و... خلاصه خاطرات زیاد داریم ولنتاین هم دلیلی شد که تصمیم بگیرم حتما وبلاگمون رو آپ کنم و یه پست به خاطر عزیز دلم بذارم

من وعشقم خیلی همو دوس داریم نمیدونم چی بگم اما یه وقتا که یکم از هم فاصله میگیریم زودی دلمون برا هم تنگ میشه دیگه قهر کردن و این حرفا برامون مسخره شده.........

نمیتونیم از هم دور باشیم حتی تو بدترین شرایط هم باز پیش هم برگشتیم.........

چه ولنتاین چه سپندارمذگان واقعا روزها و بهونه های خوب و قشنگی هستن تا اون کسی که دوسش داریم رو خوشحال کنیم و علاقمون رو بهش نشون بدیم

زهرا جونم عزیز دلم که خیلی مهربون و پاک هستی خانومیه خودم که میدونم چقد با عشق و احساس هستی ولنتاینت مبارک عزیز دلم دوس دارم همیشه شاد و خوشحال ببینمت زندگیم

همچنین ولنتاینو به بقیه دوستامون هم تبریک میگم و امیدوارم همیشه شاد باشین

دوستون داریم



برچسب‌ها: ولنتاین, عشق
جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 | 23:39 | امیر |

About
.............................................

Menu
.............................................
Authors
.............................................
Link
.............................................
Categories
.............................................
Blog Tags
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................